ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
4
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
كيستند گفتند : گروهى از قريش و گروهى از مردم مدينهاند . گفت : اينان قوم من اند و مرا نياز و رغبتى به جنگ با آنان نيست . سپس پرسيد : كنار آن خيمهء سپيد چه كسانى هستند گفتند : معاويه و لشكر ويژهء او . گفت : پايين تر از آنان هم اجتماعى و لشكرى مى بينم ، آنها كيستند گفتند : عمرو عاص و دو پسرش و وابستگان او . هاشم پرچم را به حركت درآورد ، مردى از يارانش گفت : اندكى درنگ كن و شتاب مكن هاشم ابيات زير را خواند : « همانا سرزنش نسبت به من فراوان شد و كم نشد ، من كه جان خويش [ به خدا ] فروختهام هرگز سستى نخواهم ورزيد . . . » نصر مى گويد : عبد العزيز بن سياه ، از حبيب بن ابى ثابت براى ما نقل كرد كه چون هاشم پرچم را در دست گرفت عمار بن ياسر شروع به تحريض او كرد و با نيزه خويش آرام به او مى كوفت و مى گفت : به پيش ، اى مرد يك چشم به پيش « در مرد يك چشمى كه به آوردگاه بيم و هراس در نيايد خير و هنرى نيست » . هاشم از عمار آزرم مى كرد و پيش مى رفت و پرچم را استوار مى كرد و باز عمار همان سخن خويش را تكرار مى كرد و هاشم پيشروى مى كرد . عمرو عاص گفت : چنين مى بينم كه صاحب آن رايت سياه آهنگ كارى بزرگ دارد . اگر همين گونه پيشروى كند امروز همه اعراب نابود خواهند شد . جنگى بسيار سخت كردند . عمار بانگ برداشته بود : صبر و پايدارى كنيد ، به خدا سوگند بهشت زير سايه شمشير - هاى سيمگون است . مقابل هاشم و عمار ، از فرماندهان شام ، ابو الاعور سلمى جنگ مى كرد ، و عمار همچنان پيوسته هاشم را تشويق مى كرد و او نيز رايت را پيش مى برد . جنگ سخت شد و گسترش يافت و هر دو گروه روياروى شدند و چنان جنگى كردند كه نظير آن را كسى نشنيده بود و ميان هر دو گروه شمار كشتگان بسيار شد . نصر ، از عمرو بن شمر نقل مىكند كه مى گفته است : يكى از مردم عراق كه به او اعتماد دارم ، گفت چون در آن روز با مردم شام روياروى شديم آنان را در پنج صف ديديم كه خود را با دستارها به يكديگر بسته و پيوستهاند ، توانستيم صف به صف آنان را شكست دهيم و بكشيم تا به صف چهارم رسيديم ، هيچ كس از